ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

357

قصص الانبياء ( فارسى )

سوار و پانصد پياده بر آن آب موكّل كردند . خداى تعالى جبريل را فرمان داد تا بيامد و پرى بزد و آن آب را به زمين فرو برد . بو قحافه بيامد و گفت مكنيد ، توبه كنيد و ازين فعل بازگرديد كه شما با عذاب خداى تعالى طاقت نداريد . نشنيدند و نگرويدند . ابليس بيامد و گفت غم مخوريد ، و بياييد تا من شما را پيش خداى ] b 071 [ شما برم . پس جمله برخاستند و با ابليس برفتند . ابليس عليه اللّعنه در پيش مىرفت تا بميان بيابان رسيدند . تختى ديدند نهاده ، و آن را بفرشها بياراسته ، و ديوى بر آنجا نشسته ، و غلامان پيش او بر پاى ايستاده . آنگاه ابليس گفت بيائيد تا خداى ببينيد . چون بيامدند و آن تخترا ديدند ، همه پيش آن تخت به سجده درافتادند . آن ديو گفت سرها برداريد كه من از شما خشنود شدم . آنگاه گفت چون بامداد برخيزيد آنچه بينيد او را سجده كنيد . ايشان برفتند . چون بامداد برخاستند بتان ديدند بر در آن كوشك افكنده ، از سيم و زر و آهن و هر لونى . آن بتان را پرستيدن گرفتند . چون بو قحافه آن بديد گفت اى قوم مكنيد ، و از خداى تعالى بترسيد ، و دون او چيزى ديگر مپرستيد كه اينها شما را منفعت نكنند ، و به كار نيايند ، و اگر نه خداى تعالى شما را هلاك كند [ بعد از ] هفت سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت ؛ فرمان نكردند ، و در اين مدت حصارى ساختند خشتى از زر و خشتى از سيم ، چنان كه در همه جهان مثل آن نبود بنيكوى و استوارى . چون هفت سال بگذشت و عذاب نيامد ، ايشان گفتند هفت سال بگذشت و عذاب نيامد . گفت هفت ماه مانده است . ايشان هفت كنده بكندند گرد بر گرد كوشك . چون آن هفت ماه بگذشت ، و عذاب نيامد ، ايشان گفتند كه عذاب نيامد . گفت هفت روز ديگر مانده است . ايشان بر آن كندها پلهاى روان بساختند .